چو گل هر دم بوی جامه در تن
کنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیچ کس با دوست، دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سینه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک، از چشم خونین!
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سینه ام آه جگر سوز
برایت همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مینداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چون دل در زلف تو بسته ست حافظ
بدین سان کار او در پا میافکن
* * *
سپیده
***
هیچ غروبی تمی تواند
با بودن تو
حرف شب را بزند؟!
ای سپیده ترین
***
* * *