تبليغاتX
غنچه های فروردین
واژه های غریبانه در غروب گاهان دل ...
علی گشت سرشار صهبای علم  

که یک جرعه ی اوست دریای علم 

نبوت بطون و ولایت ظهور

جمال و جلال دو عالم حضور 

شرابی که بیرون ادراک بود 

به جامش عیان در دل تاک بود 

جمال حقیقت به چندین نقاب 

شهود یقینش چو آب از حباب 

ز بس صافی جام اندیشه اش 

رگ تاک شد گردن شیشه اش 

خیالات هنگامه ی هست و بود 

به اندازه ی علم دارد نمود 

به افزونی نشوه ی علم کوش !

که این بحر را نیست جز علم جوش 

محیطی ست بی انتها ذات علم

دو عالم همان نفی و اثبات علم 

می ای را که شخص نبوت چشید 

در آخر به شاه ولایت رسید

نشد بعد او همچو هیچ کس  

که مستی دراین دورختم است وبس 

بلی انتهایی خوشست اختتا م

که اینجاست دور حقیقت تما م 

 ز خم خانه ی آب و رنگ ظهور

 دو کیفیت آورد جام شعور 

  یکی کرد اسم نبوت بلند 

  دگر طرح نام ولایت فکند...

* *******************

مثنوی : از میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 5:58  توسط تنهانژاد  |