واژه ای متروک
در نگاهم
نشسته ام
به دنبال روزنه ای
تا خورشید را ببینم
تنها تر از همیشه
به دنبال باد
و رقص آرزوهایم
می دوم
می گریم
تمام غم هایم را
و باز هم سراب ...
و آخر دست مرگ مرا از بازی تقدیر می رهاند
به تو که نخستین بار، هوای زیبای بهاریت
در فضایی آکنده از عطر باران و کاهگل
آغازین لحظه های تولدم را بشارت گفت !
به تو می اندیشم !
به تو ، روستای بی آلایشی که هنوز هم با یاد تو
درین بی تفاوتی رنگین ،
درین نخوت زار سنگین ،
درین حجم آلوده از دود
درین شهر بی آب بی رود!
نفس می کشم !
***
چگونه می توانم فراموش کنم :
ـــ نخستین طعم سبز زندگی را ؟!
ـــ نخستین روزهای بودن را ؟!
ـــ نخستین عشق را !
ـــ نخستین اندوه را !
ـــ نخستین روزهای روشن را ،
ولو با غم !
ولو با اشک های تلخ دوری های نا زیبا !
***
چگونه تو را ننویسم که تنها با تو
و در کنار تو
مفهوم زیستن را درک کردم !
از موسیقی جویبار هایت؛
تا بانگ نابهنگام خروس ها !
از آوای دل انگیز نسیم ات ؛
تا نغمه ی هم آوای بادبادک هایت !
از ....
تا....
آه
چه دلتنگم !
.....
***
وام گرفته از وب سایت :
از چهارحد تا قم
سیدعلی اصغر موسوی (سعا)
یاس های سپید
آکنده از گل احساس تواند
مریم های خوشبو
نوای همربانی تو را سر می دهند
شقایق های عاشق
به بلندای عارفانه های تو نمی رسند
مهربان عزیزم
هر آنچه خالی از بغض و کینه است را برایت آرزومندم!